پارت سی :
الینا دهان باز کرد تا چیزی بگوید ولی در آهنی با صدای بلندی غژ غژ کرد. الینا بلافاصله از زمین بلند شد و از در فاصله گرفت.
هر دو نگران چشم به در دوخته بودند تا بفهمند چه کسی پشت این ماجراست.
بعد از چند ثانیه در با صدای مهیبی باز شد و مرد سیاه پوش و درشت هیکلی در چهار چوب آن ظاهر شد. قیافهی زشت و چشمان تماما سیاهش هراسی در دل آن دو انداخت.
مرد کم کم جلو آمد و خریدارانه آÙ
لطفا صبر کنید...
