پارت پنجاه و ششم :

راننده پشت فرمان بیل نشست و آقا خشایار و شهردار همراه نفر دیگری که در کارهای مکانیکی وارد بود مشغول کار شدند. کمی که گذشت آقا خشایار با کج خلقی گفت:
- یکم از من دور بمونید بذارید ببینم چیکار می‌کنم.
بعد به مردی که در کارهای مکانیکی نسبتا خبره بود گفت که فلان آچار را برایش پیدا کند. آقا خشایار بی‌چاره دست‌هایش از سرما می‌لرزید و باران بی‌امان او را به تشویش انداخته بود. حدس می‌زن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    ممنون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️