پارت دویست و ششم :

لبخند خجلی می‌زنم و نگاهم را به پنجره‌ی کنارم می‌دوزم. احساس می‌کنم از یقه و گونه‌هایم حرارت بیرون می‌زند. صدرا ظاهرا کار را تمام شده می‌بیند که بی‌پروایی هم در حرف‌ها و هم در نگاه‌هایش راه گرفته است. اما من هنوز برای نگاه‌های تبدار او آماده نیستم و معذب می‌شوم. سعی می‌کنم مسیر صحبتمان را منحرف کنم.
- خانم فرخی چطوره؟ تو دفتره ببینمش؟
- خانم فرخی هم تو دفتره. نگران نباش. مت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    وای من الان نگران خواهرنیستم نگران اینم مریم برگردازصدرابخوادبرگردن بااون تعریف صدراازش🙊🙏💋

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🥰

    ۲ سال پیش
  • Zahra.s

    0

    دردناک شد

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بالاخره باید از این مزحله هم عبور می‌کردن.🌺

    ۲ سال پیش
  • یانا

    1

    آفرین به نسل جدید نه ما حسودیم میشه والا

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمم🥰🥰🌺😅

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️