پارت دویست و پنجم :

تا آخر شام به جز شوخی‌های هلن و همایون حرف خاصی میانمان رد و بدل نمی‌شود. فقط توجهات ریز و درشت صدراست که سعی در دلبری دارد. مانند وقتی که دستم را از زیر میز می‌گیرد و چند لحظه میان انگشتانش محکم نگه می‌دارد. انگار فهمیده است همین حرکت ساده چه آشوب شیرینی در دل من به پا می‌کند و چه ساده دل من را به یغما می‌برد. آن‌قدر در مهربانی دست و دلباز است که آوای پارسالم گاهی به آوای الانم حسودی می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    2

    عزززیزم صدرامث بچه بهونه میگیره 😍

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دلش محبت میخواد بچه.😁🌺

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    تجربه ی شخصی منه واقعاآقایون کودکانه حسادت میکنن حساسند ودلشون کودکانه محبت میخوادوباچیزای کوچیک مث همین عزیزم خوشحال میشن😍😉😁

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👌🌺🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • Zahra.s

    4

    چقدر آدمای آرامش بخش کم شدن جدیدا خوشبحال آوا پس

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️