پارت صد و نود و نهم :

- تو روحت لعنتی. یه هفته آخه؟ زنیکه گذاشتی یه هفته رفتی اینور اونورتو...
نام هلن را بلند و کشدار صدا می‌زنم تا جمله‌اش را که دارد به جاهای باریک می‌کشد قطع کنم. وقتی گفته بودم فرصت مرخصی‌ام را با رفتن به اردبیل خواهم گذراند عصبانی شده و کل این یک هفته را از حرصش به من زنگ نزده بود. دوست داشت این چند روز به یک سفر دخترانه برویم و من قبول نکرده بودم. حالا که زنگ زده بودم تا از دلش دربیاور

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra.s

    2

    بادابادا مبارک بادا😂

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • یانا

    2

    بسلامتی مبارکه🥰

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🙏🏻🥰🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️