پارت دویست

زمان ارسال : ۷ روز پیش

چند لحظه بدون حرف نگاهم می‌کند. نگاهش چندان راضی به نظر نمی‌رسد.
- زود نیست واسه این که خواستگار بیاد در این خونه رو بزنه؟ فکر می‌کنی آماده‌ای؟ حرف‌های دکتر رو که یادت نرفته بابا جان؟
- نه... یادم نرفته. خودمم آماده نیستم. اما...
پوست لبم را از داخل با دندان می‌کشم و رهایش می‌کنم.
- نمی‌خوام بی‌دلیل بهش نه بگم.
- پس می‌خوای قبول کنی.
در صدد انکار منظور بابا برمی‌

1053
304,291 تعداد بازدید
1,444 تعداد نظر
207 تعداد پارت
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    10

    هییییی امان از دعوای زن وشوهری

    ۶ روز پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    امان❤️

    ۶ روز پیش
  • Zahra.s

    10

    شخصیت آوا رو دوست دارم

    ۷ روز پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اوا هم شما رو دوست داره.😉🥰🥰

    ۶ روز پیش
  • ستاره

    ۲۰ ساله 00

    اوه اوه آراداعصاب نداره،خواهربرادربایدهمیشه پشت هم باشن ولی آواطرف عقلامیگیره همیناباعث شده صدراعاشقش بشه دیگه🌹😉🌹

    ۷ روز پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. اراد دیگه از دست ریحانه دیوانه شده.😁

    ۶ روز پیش
  • یانا

    10

    آوا اصالت داره،بزرگ و کوچیکی حالیش میشه و بزرگ شده این خوووووووووووبه

    ۷ روز پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺🌺🌺🌺

    ۶ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید