پارت بیست و پنجم :

گویی ذهنم را برای همیشه پاک کرده بودند، می‌خواستم به فکری تمرکز کنم؛ اما چیزی نبود. ذهنم خالی ِ خالی بود؛ یعنی من خالی ِ خالی اش کرده بودم.
خودم را به خانه رساندم. خانه می‌توانست هم برایم مسکن باشد و هم مُسکِن؛ اما به شرطی که کسی باشد مرا بفهمد. همین که وارد خانه شدم، مادرم دست مرا گرفت:
_ کجا؟ لباس‌هات عوض نکن...مگه اون روز بهت نگفتم فردا عروسیه پسرعموته...بریم یه لباس برات بگیرم ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    حدادمشکلش چیه جداازاینکه زن داره واقعادوستش داره یانه یافقط میخادوقت بگذرونه باهش حتمی علت داره که این حدادگذاشت

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی‌تون🌷🌷کم کم معلوم می‌شه!

    ۳ سال پیش
  • ندا

    1

    خوبه جالبه ولی ۷ روزیه پارت اونم کوتاه چرااخه

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    سپاس از همراهی‌تون🌷🌷

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    0

    سلام،کاش همینقدرشجاع بمونه حماقت نکنه.. خواهشاً پارتهای بیشتری بذاریدهمش یه پارت کوتاه داستان به این زیبایی وواقع گرایانه که حیفه🌹🌹🌹🌹🌹

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    سلام. ممنونم از لطف و همراهی‌تون🌷فعلا بیشتر از این برام مقدور نیست دوستان.

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️