پارت بیست و هشتم :

فصل پنجم


چند هفته از آن شب پرماجرا گذشته بود.

در طول این مدت همه مدام نزد الینا که در استراحت به سر میبرد رفته و کنارش بودند.

رونیکا در حالی که ازملاقات الینا بازمیگشت متوجه سورن شد که نزدیک خانه‌شان ایستاده است.

نزدیک‌تر رفت و مشغول احوال پرسی شد.

- این جا چیکار میکنی سورن؟

سورن دستی به ردایش کشید و با چشمانی که از شادی میدرخشید پاسخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • جادوگر

    0

    ...

    ۲ سال پیش
  • سپیده

    1

    بسیااااااار عاااالی

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ممنون سپیده جان❤❤❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️