پارت بیست و هفتم :

یادآوری خیانت آرشام چنان برای رونیکا سخت بود که با حرص دندان‌هایش را بهم سابید و چیزی نگفت.

- احوال پرسی دیگه بسته، حالا اون جعبه رو بفرستید بیاد.

الینا گلوله‌ی نورانی قدرتمندی به سمتش پرتاپ کرد و با غیض پاسخ داد:

- مگه این که تو خواب ببینی.

به محض این این اتفاق آرشام جا خالی داد و به افرادش اشاره کرد تا حمله کنند.

با این اتفاق درگیری آغاز شد و بقیه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    ممنونم خیلی خوبع

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    مرسی که حمایت میکنی زهرا جان❤😘

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    خیلی عالی بود

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    مرسی زهرا جان😍❤

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر ابی

    0

    وای خدای من زحمتشون به هدر رفت آرشام لعنتی ممنون از خانم نویسنده عالی بود

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم😘😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️