پارت پنجاه و دوم :

به نظر می‌رسید روزی آرام در حال سپری شدن است اما زندگی همیشه در آستینش سلاحی برای ضربه زدن به انسان دارد. گاهی این‌طور تصور می‌شود که روزهای خوش و خرم فریب زندگی هستند تا انسان را به یک دام بی‌نقص بکشاند تا بیشترین آسیب را به او بزند.
اواخر روز بود که آقا خشایار متوجه شد کسی وارد مغازه شده است و روی زمین چمبره زده و دست به سر ارغوان می‌کشد و با او حرف می‌زند. دسته‌ی بازی باز شده را Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    همه آدماشیرمیخورن ولی وای به اونی که فکرمیکنه واقعاشیرمیخوره که بایدازشیربرای بیداری اون استفاده کرد🙏

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🙏🙏🙏

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    من احساس کردم میخواد ارغوان رو بدزده🤔🤔

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    فکر نکنم همچین کاری بکنه

    ۲ سال پیش
  • یه آدم بدبخت

    0

    و یه ماجرای جدید عالیه

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    💙🌱

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️