تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و نود و سوم :
چند دقیقه که میگذرد قاشقی برمیدارم تا آب مرغ را مزه کنم. نمکش هرچند کمی دیر از راه رسید، اما کار خودش را کرده و تاثیرش را گذاشته بود. مزهی غذا هم به اندازهی عطرش خوب شده بود.
قاشق را درون ظرفشویی میاندازم و صندلی روبروی ننه را بیرون میکشم. چایی ریخته و با یک پیاله توت خشک روی میز گذاشته است.
- اینا توت باغ داییه؟
- نه. مال بچهم ناصره. هفتهی پیش اومده بود آورد.
-
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
سیتا
0یعنی به هم میرسن که گفتی تا یه جایی یه کوچولو از زندگیشون هم میخونی
۲ سال پیشیانا
0درود صدرا ِ دیگه ، من صبرم زیاده ،تا دراین سفر چه پیش آید👸
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰❤️❤️
۲ سال پیشاسرا
2چطوربهش میگه زنم تنهاجایی نره باباآواآمده فکرکنه شاید۱درصدجوابش نه اااااااه ممنون فاطمه بانو😘
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
شما فکر کن صدرا راهی واسه نه گفتن بذاره.😉😉😁
۲ سال پیشصحرا
3اواحق داره یبارتجربه تلخ روداشته والان ک احساسش درگیرشده میترسه بیشتربشکنه به همین راحتیانیست امااخرش قبول میکنه هافقط خون ب جیگربچم میکنه فکر کنم صدراهمه ماروهم ب زنگ وپیامش عادت داده ک ماهم منتظریم
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅😅😅ای پسر دوست.
۲ سال پیشZahra.s
1امیدوارم رمان تا جایی پیش بره که از زندگی مشترکشون هم بخونم کنجکاوم چطور میگذرونن
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
تا یه کوچولو از زندگیشون رو هم خواهید خوند.🌺🥰
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
1حالا آوا خانم با این اخلاق صدرا که میگه نباید برای کار بره شهرستان میخواد چی کار کنه؟! 🤔😐😶