تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و نود و دوم :
آیدین برای ناهار نمانده بود. دو ساعتی در رختخواب خود ننه که این یک سال آخر از وسط هال جمع نمیشد خوابیده و دل سیر عطر تنش را به مشام کشیده بودم. متکای قرمزش، لحاف سنگین دور سفید و وسط قرمزش، تشک پشمی گرم و سنگینش همگی بوی تن ننه را میدادند. بویی شبیه بوی یاس. به رختخواب ننه که پناه برده بودم، خواب خود به خود من را تسخیر کرده و به عالم بیخبری برده بود. اینجا همه چیز مثل خود ننه آرامش محض د
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیلین
0دوست بدونم اونم توی زندگیش به کسیبر میخوره که دوستش داشته باشه؟
۴ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۴ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
فعلا امکانش رو ندارم. رمان دیگه.ای شروع کردم.🌸
۴ ماه پیش..رفاقت ممنوع
0فاطمه گلی چه رمانیو شروع کردی ؟ میدونم فوضولم 😉
۵ روز پیشیانا
2درود منم یه دونه ننه تاجی میخوام اما شب قبل هم گفتم این سفر عجب سفری بشه ،فکر کنم صدرا (زبل خان)بار و بُنه سفرشو بسته...
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰
۲ سال پیشیانا
1درود خانم اصغری یه خبری از این امیرحسین بدید روا نیست امیرحسین اینجو ی بمونه ،بعد همایون با هلن (وَر پریده) عشقولانه وربکنند.والا امیرحسین هم خدایی داره
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
امیرحسین طفلکم ناکام موند. به جاش هلن سریع رفت تو فاز کامروایی🥰😁
۲ سال پیشآلما
0خیلی قشنگ مینویسین آدم حس میکنه داره تو خود رمان زندگی میکنه امیدوارم ک پایان خوشی براش در نظر گرفته باشین♥
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشید🌺🌺
۲ سال پیشAa
1ممنون زیبا بود خدا رحمت کنه مادر بزرگتونو روحشون شاد🙏❤
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
ممنون عزیزم.🌺
۲ سال پیشاسرا
1ممنون که گذاشتی 😘⚘
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🌺
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نیلین
0میشه یه داستان هم از زندگی امیرحسین بنویسین ؟ دوست دارم بدونم زندگی اون چطور میشه؟