پارت چهل و نهم :

شب گذشته باران باریده بود و پیاده‌رو و خیابان‌ها خیس بودند. آفتاب گرمی بخش که بخار را از روی زمین بلند می‌کرد، هوای مطبوع، همراه کوچک و بامزه‌اش و صدای چه‌چه پرندگان بهاری به آقا خشایار احساس خوش‌آیندی می‌داد، این حس، درست لحظه‌ای که از ساختمان بیرون آمدند در چهره‌اش پدیدار شده بود. اما فارغ از این‌ها چقدر جالب بود که انسانی در سن او هنوز آواز گنجشک‌ها را گوش می‌داد، لطافت فضا رØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    0

    ای جان😍🤩

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🙏🙏🙏

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    ممنون زیبابود⚘

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🙏🌱

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️