پارت شصت و چهارم :

پروا از نبود ترانه و تنهایی و هم کلامی با دامیار حرص خورد و از کوره در رفت: فکر کردی کی هستی؟ اجازه نمی دم مسخره م کنی.
دامیار با لذت لبخند زد. دخترک سرگرمی خوب شب خسته کننده اش بود: دختر خوب بودنت به نظر مسخره میاد یا اهل خوش گذرونی نبودنت؟
لبان پروا با غیظ و کم آوردن قرص شد. بی جواب چرخید و پشت به او به تماشای فضای حیاط ایستاد. گریختنش رفتارش را بچگانه تلقی می کرد.
_ رفتارت دور از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️