توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه و پنجم :
شانه بالا انداخت و نگاه بیروحش از چشمانم روی ویلچر چرخید؛ او همین را میخواست. نبود من را، مرگ من را.
دهان گشود اما من کلامش را در نطفه خفه کردم؛ همانی که میخواست بگوید را بر زبان راندم.
- البته نبود من باعث شد بیشتر بهت خوش بگذره؛ دیگه مجبور نبودی پدرت رو تقسیم کنی.
لبخند، تلخ، روی لبان رُژ زدهام - که دیگر جُز ردّی باریکِ کمرنگ از آن نمانده بود - نشست؛ دستم دور جعبۀ نوِ سیگ

لطفا صبر کنید...

شهناز
0سلام خسته نباشید واقعا عالیه فکر کنم ترانه خودش را به جای چکامه جا زده اره درسته