توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه و سوم :
***
«خودم در خاکِ بیعشقی شکفتم.»
آرامش خلیج هم نمیتوانست تلاطم درونم را تسکین ببخشد. هوای سرد نفسم را میسوزاند اما وجودم در کورۀ آتش میسوخت. آتش شکست!
آن صحنۀ کذایی... آن نمایش مضحک لحظهای فکرم را رها نمیکرد. آن رویای کابوسوار... آن کابوس حقیقی ذهنم را در تازیانۀ تشویش فرو میبرد.
- هوا سرده؛ بیا برگردیم هتل. سرما میخوری.
صدایش در گوشم پیچید و پیچید و آوار کلما
لطفا صبر کنید...
