پارت هشتاد و دوم :

تنش یکپارچه درد بود و احساس سنگینی می‌کرد. نفسش سخت بالا می‌آمد و با هر نفس، قفسه‌ی سینه‌اش به‌شدت می‌سوخت. پلک‌هایش را به‌زحمت باز کرد و جز تاریکی، چیزی نمی‌دید. به یاد نداشت کجاست و چه اتفاقی افتاده است؟ خواست کمی جابه‌جا شود و کمربندش را باز کند اما انگار بدنش چون کوهی سنگین بود و توان هیچ حرکتی نداشت. سرش را کمی به سمت راست چرخاند. گردنش تیر کشید و صورتش از درد مچاله شد.
آخ رÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    و چه راحت آدم از خودی ها خنجر میخوره و چه سخت باور میکنه

    ۲ سال پیش
  • بهاری

    1

    بیچاره ساغر🥲باورم نمیشه مهرانگیز این کارو کرده باشه😤

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    چه همشون دست به دست هم دادن و به خاطر مال دینا ،آدمهای بی گناهی مثل ساغر و افرا تقاص پس دادن ،مهرانگیز همون خاله مهربونه طاها نبود ؟ واقعا دیگه آدم به چشمش هم نمیتونه اعتماد کنه ،ممنونم نگار جون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️