مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هشتاد و دوم :
تنش یکپارچه درد بود و احساس سنگینی میکرد. نفسش سخت بالا میآمد و با هر نفس، قفسهی سینهاش بهشدت میسوخت. پلکهایش را بهزحمت باز کرد و جز تاریکی، چیزی نمیدید. به یاد نداشت کجاست و چه اتفاقی افتاده است؟ خواست کمی جابهجا شود و کمربندش را باز کند اما انگار بدنش چون کوهی سنگین بود و توان هیچ حرکتی نداشت. سرش را کمی به سمت راست چرخاند. گردنش تیر کشید و صورتش از درد مچاله شد.
آخ رÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
بهاری
1بیچاره ساغر🥲باورم نمیشه مهرانگیز این کارو کرده باشه😤
۲ سال پیشمریم گلی
0چه همشون دست به دست هم دادن و به خاطر مال دینا ،آدمهای بی گناهی مثل ساغر و افرا تقاص پس دادن ،مهرانگیز همون خاله مهربونه طاها نبود ؟ واقعا دیگه آدم به چشمش هم نمیتونه اعتماد کنه ،ممنونم نگار جون
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
1و چه راحت آدم از خودی ها خنجر میخوره و چه سخت باور میکنه