آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت دوم :
پاهام رو تکون دادم و بازوم رو بشگون گرفتم که مبادا گریه کنم.
اینجا موقعیت مناسبی برای گریه کردن نبود چون به محض اینکه گریه ام شروع میشد تموم شدنص با خود خدا بود.
- اینجوری به قضیه نگاه نکن تو فکر میکنی من از شرایطم راضی ام؟ خوشم میاد واسه پول کم تو کافه بخونم؟ نه ولی همین کافه سکو پرتاب منه از همینجاست که پول جمع میکنم و معروف میشم بعدم میشم یه خواننده محبوب که باید قول بدی بیای و تو قسمت vip مهمون ها بشینی قول میدی؟
(Öyle bakmayın, halimden memnun muyum sanıyorsunuz? Az para karşılığında bir kafede kitap okumayı sever miyim? Hayır ama bu kafe benim fırlatma rampam, burası para toplayıp ünlü olacağım, sonra popüler bir şarkıcı olacağım, gelip VIP misafir bölümüne oturacağına söz vermelisin, söz veriyor musun)
تو همون حال بد و عصبانیت از تصوراتش خنده ام گرفته بود.
چقدر این آدم امیدوار بود و خودش رو قبول داشت.
اول خواستم بگم به دلت صابون نزن هیچی نمیشی اما دلم نیومد دلش رو بشکنم.
- تو خواننده معروف بشو من به کل طرفدارات غذا مجانی میدم.
(Ünlü bir şarkıcı ol, tüm hayranlarıma bedava Yiyecek vereceğim)
انگشتش رو تو هوا تکون داد و گفت:
- یعنی میخوای بگی معروف شدن من انقدر نشدنیه؟
(Benim ünlü olmamın imkansız olduğunu mu söylemek istiyorsun)
دستم رو تکون دادم و جواب دادم.
- یه همچین چیزایی.
(Bunun gibi bir şey)
ماشین رو که دم خونه نگه داشت تشکر کردم و پیاده شدم.
جلو در ایستاده بودم که صدام زد.
وقتی به طرفش چرخیدم کوله ام رو بهم داد. فراموش کرده بودم برش دارم.
- امیدوار باش دختر همه چی درست میشه.
(Umarım herşey iyi olur)
سر تکون دادم که دست تکون داد و سوار ماشین شد.
خسته و با بدنی که حسابی درد میکرد حیاط رو طی کردم و سه تا پله جلو خونه رو بالا رفتم.
خستگی کار کم بود درد پریودم بهش اضافه شده بود.
وارد خونه که شدم کش و قوسی به تنم دادم.
به پذیرایی سرک کشیدم که چشمم بهش افتاد.
روی کاناپه نشسته بود و پاهاش رو روی میز انداخته بود.
ناخنش رو سوهان میکشید و زیر لب با آهنگی که پخش میشد همخوانی میکرد.
انقدر سرش گرم بود که اصلا متوجه اومدن من به خونه نشده بود.
سر تکون دادم و به طرف باند رفتم.
صدای آهنگ رو کم کردم که سرش رو بالا گرفت و معترضانه گفت:
- کرم داری مگه؟
- کرم ندارم… خسته ام… از صبح دارم مثل سگ تو کافه شوهرت دم تکون میدم
- چشمت کور دندت نرم پولش رو میگیری… خوردوخوراکت رو تامین میکنه پس گربه صفت نباش سگ صفت باش جای اعتراض کردن و نمکدون شکوندن وفاداری کن.
پوف کلافه ای کشیدم و زیر لب غر زدم.
- کاش حداقل بلد بودی عین آدم حرف بزنی.
انگار شنید چی گفتم که مثل برق گرفته ها از جا پرید و به طرفم جست زد.
- چی گفتی؟
بهش بیمحلی کردم.
حوصله نداشتم نصفه شبی باهاش جر و بحث کنم.
موهام رو که بین انگشتاش پیچید سرم به کج شد و قلتج گردنم تقی صدا داد.
- واسه زری که زدی کل خونه رو برق میندازی بعد میخوابی سگ توله.
دستم رو بند ریشه موهام کردم تا از درد کف سرم که در اثر کشیده شدن موهام بود کم بشه.
- موهام رو ول کن سلیطه چته؟
- سلیطه تویی که روت زیاد شده خوش گذشته رو باز کردی آره؟
- آره به من خیلی داره تو این خراب شده خوش میگذره… خانومی میکنم واسه خودم… تو ملکه الیزابتی منم پرنسس این کاخم
- برو خودت رو مسخره کن سگ پدر… اینجا دست کمی از کاخ نداره… هرچی باشه از خراب شده ای که با بابای بیصفتت توش زندگی میکردم بهتره
- من که بابام رو ندیدم اما مطمئنم اون بدبخت زیر خاک خوابیده شرف داشت به تویی که دخترت رو انداختی زیر دست مردای هرزه.
با دست آزادم دستش رو گرفتم و از موهام جدا کردم.
داشت نفس میزد.
انقدر پشت هم حرف میزد و زور میزد که محکم موهام رو بکشه تا درد بیشتری حس کنم که بایدم نفس کم میآورد.
- نفسم بند اومد دختر بیشعور خدا لعنتت کنه.
اعصابم داغون بود که صدام رو بالا بردم و فریاد زدم.
- خدا از تو نگذره که من رو پس انداختی… بچه که فقط به دنیا آوردنش نیست اگه نمیتونستی بزرگم کنی و خرجم رو بدی غلط کردی بچه دار شدی… اگه تو من رو نزاییده بودی الان لازم نبود وسط یه مشت آشغال قر بدم.
زنگ سیلی که به گونه ام زد تو گوشم پیچید.
دستم رو روی جای سیلی گذاشتم که انگشتش رو تو هوا تکون داد و تهدیدآمیز گفت:
- اگه فقط یه بار دیگه هر زری که اومد به دهنت رو بزنی از این خونه پرتت میکنم بیرون اونوقت به جای قر دادن مجبوری از جاهای دیگه ات مایه بذاری که اموراتت بگذره و از گشنگی نمیری.
با بغضی که راه گلوم رو بسته بود سر تکون دادم و بدون اینکه جوابش رو بدم راه اتاق رو در پیش گرفتم.
شرمم میشد از داشتن همچین مادری.
کدوم مادری بچه اش رو تهدید میکرد که مجبورش میکنه تنش رو به حراج بذاره؟
اصلا چطور میتونست همچین چیزی رو به زبون بیاره؟
مگه نباید به خاطر مهر و عطوفت مادری هم که شده راضی نمیشد خار تو پای من بره؟
سرم پر از سوال بود.
سوال های بیجواب.
احساس میکردم کله ام از این حجم از سوالی که تو سرمه باد کرده و هر آن ممکنه منفجر بشه.
دیگه حتی نای نفس کشیدن هم نداشتم.
نور لوستر تو اتاق چشمم رو میزد که خاموشش کردم و روی تخت دراز کشیدم.
چشمام رو که بستم دستم رو زیر بالشتم فرو بردم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم تا خوابم ببره.
…..
کیسه ای رو که از دیشب توی کوله ام مونده بود بیرون کشیدم و داخل سطل زباله انداختم.
کوله ام رو روی شونه ام جابهجا کردم و چشمم رو مالیدم.
با اینکه دیشب خیلی خسته بودم اما کلی تو جام غلت زدم تا بالاخره خوابم برد.
یه وقتایی از خستگی زیاده که آدم خوابش نمیبره.
منم خسته تر از اونی بودم که حتی بشه تصورش کرد.
من هم روحم خسته بود و هم جسمم و حتی ذهنم.
در رستوران رو که باز کردم و وارد شدم بوراک اولین کسی بود که دیدتم و از همونجایی که ایستاده بود برام دست تکون داد.
سر تکون دادم و لبخند نیمه جونی زدم که با صدای بلندی پرسید:
- لیا چطوری دخترم؟
(Leah nasılsın kızım)
دستم رو به نشونه بد نیستم تکون دادم که زمزمه کرد.
- لبخند بزن.
(gülümsemek)
لبخند مصنوعی زدم و رفتم به اتاقک تا لباسم رو عوض کنم که صداش به گوشم رسید.
- زندگی خیلی قشنگه.
(Hayat çok güzel)
پوزخندی به خوش باوری هاش زدم.
دیگه داشت حرصم رو در میآورد.
البته حقم داشت.
اون از زندگی من هیچی نمیدونست یعنی من آدمی نبودم که بخوام هر روز برای دیگران ناله کنم و از بدبختی هام بگم.
اصلا چه دلیلی داشت بدونند؟
مگه اونا چیکار میتونستند برای من بکنند؟
همین بوراک برای از دست ندادن شغلش کفشهای باریش رو هم لیس میزد پس امکان نداشت بالاخواه من در بیاد.
لباسام رو که تنم کردم میکاپی رو که هر شب روی صورتم مینشوندم رو هم انجام دادم.
دیگه یاد گرفته بودم چطوری خودم رو شبیه زنهای چشم و ابرو مشکی عرب کنم.
البته چشم و ابروی خودم هم مشکی بود اما کشیدن خط چشم بلند و سایه اسموکی مهارت میخواست که چند ماهی بود کاملا به دستش آورده بودم.
بدون اینکه کلاس رفته باشم.
نگاه آخر رو که به سرتا پام انداختم به طرف در رفتم تا از اتاقک خارج بشم که باریش روبروم ایستاد.
نمیدونم چطوری یهو اینجا ظاهر شده بود.
آخه همیشه کف بار ولو بود و کمتر به اینجا سر میزد.
- مادرت دیشب گفت که چیا بهش گفتی… اومدم اینجا بهت بگم اگه حواست به کار و رفتارت نباشه چیز خوبی در انتظارت نیست روباه مکار… الانم برو سرکارت.
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

دیبا کاف | نویسنده رمان
🙏🏻
۴ هفته پیشنیایس
0عالی
۲ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
🙏🏻
۴ هفته پیشنیایس
0عالی
۲ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
🙏🏻
۴ هفته پیشمحمدی
0تا این جا عالی بود
۲ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
خداروشکر دوست داشتید
۲ سال پیشآتی
1عالی فقط کمی طولانی تر باشه
۲ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
چشم
۲ سال پیشمحمد
1عالی
۲ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
خوشحالم دوست دارید
۲ سال پیشStiy
0عالی مثل همیشه
۲ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
❤️
۲ سال پیشفاطمه
0تا اینجا که عالی بوده
۲ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
محبت دارید عزیزدلم
۲ سال پیشWiyan
0عال بود
۲ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
فدات بشم من
۲ سال پیشساتی
0عالی
۲ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
نظر لطفته جانم
۲ سال پیشFati.farokhi
0ممنون خوب بود
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
فداتون بشم
۲ سال پیشفاطی فرخی
0خوبه
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
مرسی لطف دارید
۲ سال پیشعسل
1عالی تا اینجا
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
نظر لطفته جانم
۲ سال پیشسما
2خیلی عاالی بود
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
دورت بگردم
۲ سال پیشزری
1فعلا نظری ندارم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نیایس
0عالی