پارت سی و نهم :
اتومبیل در کوچهی پهن ایستاد. حالا خستهتر از قبل، به دنبال پناهی بودم که یک ساعت پای درددلم بنشیند و به قصهی پرغصهی دلم گوش بدهد. رو به شوفر گفتم: صبر کن تا برگردم.
زیر لب خدایا شکرتی گفتم به خاطر خلوتی کوچه. تحمل نگاههای سنگین، تحمل پچپچ و دخترِ قاتل گفتن را نداشتم. چند باری در زدم و کلافه بودم که چرا در را باز نمیکنند. ترس داشتم کسی از همسایهها توی کوچه سرک بکشد.
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0از طرف میگه بخاطر برادرت احمد به عماتتون می اومدم از یه طرف با نامزد طرف می چرخه ،خوب شد معنی دوست واقعی روهم فهمیدیم ،بیچاره گلبهار دلشو به چه کسایی خوش کرده