پارت نود و سوم :

_همین کارو می‌کنم.
صدای تانیا باز هم لرزید اما مانع ریزشش اشک‌هایش شد.
_بهتره بذاریم استراحت کنه. بریم صبحانه بخوریم. دلم اسپرسو می‌خواد!
تانیا به محمدرضا لبخند زد. وجود او باعث می‌شد بدبختی‌هایش را هر چند برای دقایقی، فراموش کند. از اتاق که بیرون زدند، لیا را دیدند که روی مبل نشسته بود و چای می‌نوشید. با دیدن محمدرضا رویش را از او گرفت و پاهایش را که بر روی هم گذاشته بود، جا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    ❤️🤎💜💙🩵💚🧡💛

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    خیلی قشنگ بود ممنون نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    فدای محبتت❤️🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!