پارت نود و سوم :

_همین کارو می‌کنم.
صدای تانیا باز هم لرزید اما مانع ریزشش اشک‌هایش شد.
_بهتره بذاریم استراحت کنه. بریم صبحانه بخوریم. دلم اسپرسو می‌خواد!
تانیا به محمدرضا لبخند زد. وجود او باعث می‌شد بدبختی‌هایش را هر چند برای دقایقی، فراموش کند. از اتاق که بیرون زدند، لیا را دیدند که روی مبل نشسته بود و چای می‌نوشید. با دیدن محمدرضا رویش را از او گرفت و پاهایش را که بر روی هم گذاشته بود، جا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    ❤️🤎💜💙🩵💚🧡💛

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    خیلی قشنگ بود ممنون نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    فدای محبتت❤️🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️