هدف سخت به قلم زهرا رحمانی
پارت نود و سوم :
_همین کارو میکنم.
صدای تانیا باز هم لرزید اما مانع ریزشش اشکهایش شد.
_بهتره بذاریم استراحت کنه. بریم صبحانه بخوریم. دلم اسپرسو میخواد!
تانیا به محمدرضا لبخند زد. وجود او باعث میشد بدبختیهایش را هر چند برای دقایقی، فراموش کند. از اتاق که بیرون زدند، لیا را دیدند که روی مبل نشسته بود و چای مینوشید. با دیدن محمدرضا رویش را از او گرفت و پاهایش را که بر روی هم گذاشته بود، جا

لطفا صبر کنید...

ساناز
0❤️🤎💜💙🩵💚🧡💛