شدو به قلم ملیکا کمانی
پارت دوم :
سال ۱۴۰۰
گره ابروهایش را کورتر کرد و کمحوصله غرید:
- صدبار پرسیدید، صد و یکبار جواب دادم! من نه فاحشهم، نه روسپی، نه خلافکار و نه هر چی که شما فکر میکنید!
جناب سروان همجنسش، نگاه عصبی و پر تحقیری روی مانتو کتیِ مماس با کمربند و شلوار زاپدار و پاشنه ده سانتی وِرنیاش گرداند و سری به نشانهی تاسف تکان داد. بعد دوباره به چشمان غرق در سایه و لوازم آرایشش خیره شد و گفت:
- با این سر و شکل، تو این وقت و ساعت، زیر اون پل و تو اون محلهی به نام و پیش اون آدمهای معلومالحال... راست میگی هرزه نیستی، دکتری!
دستبندِ آهنیِ دور مچش محدودش کرده بود؛ وگرنه به وقت ایستادن، دست به کمر هم میزد و استایل شاکیاش را تکمیل میکرد. با اینحال عصبی از بیاحترامیِ زن، خود را از تک و تا ننداخت و محض تاثیرگذاری بیشتر انگشت اشارهاش را با عتاب تکان داد و لب زد:
- اولا که درست صحبت کنید! دوما، کی گفته ارزش یه دکتر از یه روسپی بیشتره؟ شما کی هستید که آدمها رو ارزشگذاری و رتبهبندی کنید؟ شما چه میدونید چه بلاهایی سر یه دختر اومده که روسپی شده؟ کی...
- بشین سر جات دختر! چه واسه من رو منبر هم میره... اصلا تو راست میگی و اینکاره نیستی، چرا شمارهی باباتو نمیدی؟!
"بابا"! چه بود جز یک اسم تزئینی کنج دفترچهی کوچکی به نام شناسنامه!؟
- چون کاری نکردم که به بابام بگید! شما منو اشتباه گرفتید...
زن که دیگر حوصلهی یکه به دو کردن با او را نداشت؛ سری تکان داد و عصبی سمت درب قدم تند کرد.
- تا پنج دقیقهی دیگه شمارهی والدینت رو ندی، میفرستمت ازت تست بارداری، ایدز و اعتیاد بگیرن، بعدم میندازمت بازداشتگاه... دیگه خوددانی!
و بیاعتنا به اویی که مات سرجایش مانده بود، از اتاق خارج شد. با خروج او، تپش دوباره سرجایش نشست و با قلبی که از استرسِ کارِ بیخ پیدا کرده، به ضربان افتاده بود؛ نگاه سمت ساعت کشید و نفس بیرون داد. عقربهی کوچکی که به ده نرسیده بود، گواهی میداد که ایرانبانو هنوز جایی میان تئاتر شهر است و به تبع دادن شمارهی هشت رقمی خانهاش کار عاقلانهای نیست. ترمه هم که همان بار قبل گفته بود دوست ندارد یزدان درجریان کارهای خواهرکش قرار گیرد و تپش با خود عهد کرد، حتی اگر دم تیغ اعدام هم باشد به او رو نیندازد. زنگ زدن به خانبابا هم که خود دیوانگی بود و بدون اطلاع او هم که نمیشد از مینا یا عمه تهمینه کمک گرفت... پس چه کسی میماند جز او!؟
- پاشو بریم.
با صدای سرباز وظیفهای که چشمان سرخش فریاد میزد چقدر از این خدمت اجباری خسته است و سر تاس شبنم زدهاش، از ناراحتیاش در یونیفرم گرم و سنگینش خبر میداد، از فکر درامد و سخت گفت:
- کجا؟
پسر دو قدمی داخل رفت و با اخمی نه چندان عمیق دستش را به نشانهی «بلندشو»تکان داد و از زیر ماسک سفید چرک گرفتهاش زمزمه کرد:
- پیش بقیهی دخترا. باید بری تست...
- من مثل بقیهی دخترا نیستم... من دانشجوئم! الانم وسط یه پروژهم... جون عزیزت برو به جناب سروانتون بگو اذیتم نکنه!
از همان ابتدا مشخص بود که او با دیگران فرق دارد و برای همین هم به این اتاق فرستادنش تا اگر واقعا بزهکار نبوده، پروندهای برایش تشکیل نشود. اما به گفتهی صرف هم که نمیتوانستند اعتماد کنند. پس او به نیابت از دستگاهی که نمایندهاش بود گفت:
- پس چرا از اول نگفتی؟ نامه داری؟
نامه نداده بودند... مثل همیشه "نه" آوردند و حتی رسماً تپش را تهدید کردند که اگر جایی گیر بیفتد، به هیچوجه پشت او نخواهند بود.
- نه. واسه همینم نگفتم بهتون... فقط کارت دانشجویی دارم که اونم باهام نیست.
سرباز احتیاطگر نگاهی سمت درب انداخت و بعد آرامتر از قبل گفت:
- اگه واقعا اینطوریه زنگ بزن یکی بیا دنبالت... بیان ضمانتتو کنن، یه تعهد میدی میری، وگرنه پرونده تشکیل میدن، برات بد میشه.
میدانست. بالغ بر چهار بار تعهد داده بود! اما لاجرم سر تکان داد و به اجبار گفت:
- خیلی خب... یه تلفن بهم میدید؟
سرباز سری به نشانهی مخالفت بالا انداخت:
- نه!
بعد سمت میز " سروان مظفری" رفت و با برداشتن کاغذ و خودکاری ادامه داد:
- شماره رو بگو ما خودمون زنگ میزنیم.
چندبار گذشته به خودش تلفن داده بودند و به خوبی میدانست که حق ندارند حق تماس را از او بگیرند؛ اما حوصلهی جروبحث را نداشت، پس در سکوت شماره را خواند.
- 0912188....
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
آنا مهرآرا
0شدو یعنی سایه. یعنی هر جا باشی در سکوت با تو همراهه بدون اینکه متوجه باشی.
۵ ماه پیشالناز 27
0آهههههههان همون shadow اونا☺بهر حال مرسی آنا جونم💋💋💋
۵ ماه پیشآنا مهرآرا
0بله همونه. خواهش می کنم عزیزم. 🥲🤍
۵ ماه پیشنسترن
0شدو یعنی سایه سایه همه ی ما مخفی شده منتظر ی روزنه عه ک خودشو نشون بده نویسنده طی پارتای بعدخیلی خوب کلمه شدو تو صیف میکنه
۵ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
قربون شما بشم من عزیزکم❤️
۴ ماه پیشاکرم بانو
0اون یارو حمید روانی بود،حالاببینیم اینم هست یانه چون شنیدم میگن دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید😂😂
۷ ماه پیشزهرا
1خیلی رمان جالبیه نمی توانم ازش دل بکنم
۱ سال پیشرقیه
0خیلی خوشم اومد😃 بنظر رمان هیجانی و جالبی میاد موفق باشی خوشگله 😉💋
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
مرسی که میخونی خوشگلم نوش نگاه فشنگت😍❤️
۱ سال پیشدینا
2قلم واضح و قابل تصوره🤌❤️
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
دورت بگردم لطف داری بهم❤️💋
۱ سال پیشآنیا
0داستان رفت رویه نفردیگه یامن اینجوری فکرمیکنم
۱ سال پیشثریا
1عالی بود عزیزم خسته نباشی
۱ سال پیشنرگس
0خوبه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الناز 27
0ملیکا جون میتونم بپرسم شدو یعنی چی؟؟؟؟