پارت هشتاد :
پشت در اتاق که رسید، لحظهای تعلل کرد و آب دهانش را فرو برد. کف دستهایش به عرق نشسته بود و هنوز در درستی کارش، تردید داشت. یک آن تصمیمش را گرفت و تمام فکرهای آزاردهنده را از ذهنش دور کرد.
وارد اتاق شد و با لبخند به حسام خیره شد که روی تخت طاقباز دراز کشیده و یک دست را خم کرده، ساعد را روی چشمها گذاشته بود. بیآنکه تغییر حالتی بدهد لب زد:
- اومدی بالاخره؟
لبخندش عمیقتر شد و ج
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
علی
0عالی عالی عالی عالی
۲ سال پیشرها
0زیبا و منطقی بود
۲ سال پیشسارا
1عالی
۲ سال پیشف
0عالی
۲ سال پیشعالی
0عالی
۲ سال پیشطیبه
0مامامیا ماماسیتا
۲ سال پیشاسما
0دردناک
۲ سال پیشزینب
0عالی
۲ سال پیشنیتتد
0عالی
۲ سال پیشالهام خلج
0عالی
۲ سال پیشآرمیتا
0عالی
۲ سال پیشعالی
0عالی
۲ سال پیشمرتضی
0عالی
۲ سال پیشضحا
0خوبه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

.....
0رمانی کنجکا کننده هست