پارت سی و دوم :

-مهوا!
با شنیدن اسمم از صدای آشنایی چشمام‌و باز کردم. سرم‌و بلند کردم و اولین چیزی که دیدم چشمای آبیش بود که بهم زل زده بود. اون اینجا چیکار می‌کرد؟ چی می‌خواست؟
با تعجب بلند شدم. اول سعی کردم یه‌کم مانتو شلوارم که خاکی شده بودن رو بتکونم بعد
با تعجب گفتم:
-آقا پندار شما اینجا چیکار می‌کنید؟
لبخندی زد و گفت:
-اومدم دیدن شما.
با تعجب به قبرستون اشاره کردم:
-ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    بعد میگه مگه میشه عاشق کسی که دو سه روز میشناسم بشم مهوا جان ما گاگول نیستیم کوهیارم نیستیم گولمون بزنی من که نیستم بقیه رو نمیدونم

    ۸ ماه پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    مهوا تو سه روز عاشق پندار نشده… سال‌ها تنهایی، فقدان پدر و نبود حمایتی واقعی، ذهنش رو آماده کرده بود که هر کسی با شجاعت و مهربونی واقعی ظاهر بشه، براش شبیه استوره بشه و حس امنیت بده. این حس سریع، در واقع نیاز عمیق به اعتماد و اتصال انسانی بود

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️