پارت نود و یک :


_تانیا! تانیا!
از جای پرید. چنان ناگهانی و شدید که نزدیک بود از روی کاناپه بر زمین بیفتد‌. اولین چیزی که دید، سایه‌ی مبهمی از محمدرضا بود‌. کمی که گذشت، سایه قوت گرفت و کم‌کم چهره‌ی نگرانش در مقابل دیدگانش پررنگ شد.
تنش در عرقی سرد فرو رفته بود و اطرافش واقعا به تاریکی گرویده بود.
_داشتی ناله می‌کردی!
نفس عمیقی کشید و گیج و منگ در جایش نشست. چه کابوس واقعی‌ای بود! جای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    عالی عالی دمت گرم ❤️💜💙🩵💚🤎🧡💛

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    بیچاره تانیا که این قدر ناامیده که میگه عشق توی داستان هاست خدا کنه بتونه با آرسین عشق واقعی رو تجربه کنه ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه و توجهت عزیزم. تانیا ضربه زیاد دیده و حق داره💔💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!