پارت نود :

سعی کرد بی‌تفاوت به نظر برسد. روی اولین مبلی که مقابل‌اش قرار گرفت، نشست و سعی کرد حس تنفرش را نسبت به لیا با گفتن «سلامی» کوتاه پنهان کند که فخار به کمکش شتافت.
_چطوره؟
_فرقی نکرده. خیلی ضعیفه.
صدای خودش را نشناخت. بغض و ناامید در آن نهادینه شده بود و لرزی در آن وجود داشت که برایش ناشناخته بود.
_می‌رم ببینمش!
با صدای لیا از جا پرید. رفتنش را تماشا کرد و سکوت کرد. فخار و سا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فزغلاعده

    0

    رغذتهدخدغزژف

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    🧡🤎💜🩵💙❤️💚💛

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️