پارت صد و نود :

با دقت به پریشانی او نگاه می‌کند. آوا را حتی در بدترین زمانی که با سمیر روبرو شده بود این طور درمانده ندیده بود. آن زمان از زیر پوستش شیرزنی بیرون آمده بود تا سمیر را بدرد. حالا پرنده‌ای زخمی پیش رویش بود که با هر نزدیک شدن صدرا سعی می‌کرد خودش را کمی بیشتر عقب بکشد. تنها راه نزدیک شدن به او را در ملایمت می‌دید. این نرمش را نه در نگاهش که در لحنش هم می‌ریزد.
- دوست داشتن حسیه که به هر ز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    داستان بسیار جالبی هست

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.

    ۲ سال پیش
  • صحرا

    2

    از این که امشب مهمون پارت زیبای رمان قشنگت نیستم ناامید شدم اما رمانت ارزش صبر رو داره کاش بجای دوتا سه پارت هدیه میدادی بیشتر خوشحال میشدم😜

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمی شما.🥰🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • سمانه

    2

    سلااام، نویسنده عزیز قلمتو دوست دارم، وقتی دارم میخونم، انگار منم ی گوشه از صحنه نشستم و دارم میبینم و میشنوم صداهارو، حسی که تو نوشتن داری معرکه اس، عالییی هستی عزیزم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز. خوشحالم که چنین حسی به داستان دارین. 😇🥰🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    2

    عالی بود. صدرا چه زیبا صبوری میکنه ودل به دل آوا میده.کاش زود بهم برسن.

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😇😇🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    زیبا وعالی👏💐

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • دلنیا

    2

    واییی این صدرا خیلی خوبه واقعا آدم حسابیه میدونه چه حرفیو کجا بزنه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    یه دونه صدرا لطفا😁😅

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    ممنون عالیه🙏😘

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عالی وجود شماست.🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • Zahra.s

    0

    دلمون آب میشه تا اینا به هم برسن من که جای صدرا گوشت تنم آب شد

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ای جان.😅😅

    ۲ سال پیش
  • یانا

    1

    درود آوا،آوا شده وآگاه بقول خانم اصغری این صدرا عجب شناگری 💘

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. وارد فصل قشنگ مخ زنی شدیم.😁🌺

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    2

    چیچیاقبوله مگه الکیه 😇

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅😅

    ۲ سال پیش
  • فائزه

    0

    عالی عزیزم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️