پارت صد و هشتاد و نهم :

دوباره چند ثانیه به گوشی خیره می‌ماند. آوا آنلاین است اما هنوز وارد صفحه‌ی چتشان نشده است.
- من و تو خیلی شبیه همیم. هر دو تنهاییم ولی از تنهایی بیزار. هر دومون فقط داریم تظاهر می‌کنیم که اوضاعمون خوبه. هیچ کدوم این وضعیتو نمی‎‌خوایم. من بیشتر از تو از این وضعیت خسته شدم. تو رو نمی‌دونم ولی تنهایی من فقط با تو پر می‌شه. وقتی نیستی کلافه‌م. دلم می‌خواد نزدیکم باشی، خیالم راحت باشه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زی زی

    0

    رمان خوبی بود انگار توی رمان زندگی میکردیم قلم نویسنده عالی همه چی عالی ارزش خوندن و شب نخوابیدنم و داشت منتظر ادامه ام 🥰

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به مهر خوندید فزیزدلم.🙏🏻🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏🙏⚘

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • یانا

    3

    درود کار تمومه آوا میدونه صدرا به همه زیروزبر زندگییش واقفه اما آوا هم بی گدار نمیخواد به آب بزنه شهریار بیاد وسط اضطراب آوا فروکش میکنه.

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. آوا عاقل بود، تجربه‌ی تلخ یک زندگی ناموفق هم محتاط‌ترش کرد.🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️