پارت صد و هفتاد و نهم :

کنار پاشا نشسته و دورش شلوغ بود. میان این هیاهو دلش حضور آوا را می‌خواست. چند سال پیش وقتی محمدرضا می‌گفت از یک جایی به بعد دلت می‌خواهد همیشه کسی کنار دستت باشد، حرفش را نفهمیده بود. امروز همان روزی بود که دلش می‌خواست آوا هم کنار دست او می‌نشست و از همان دست محبت‌هایی که علی نثار سپیده می‌کرد، او هم آوا را بهره‌مند می‌ساخت. سرش را پایین می‌اندازد. میل چندانی به غذا ندارد اما نمی‌خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    0

    عالی صدرا پس کی میخواد ابراز علاقه کنه ⚘⚘

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • آرام

    2

    تا اینجا خوب فقط صدرا زیادی کامل و بی عیبه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺❤️

    ۲ سال پیش
  • Zoha

    0

    تا اینجا خعلیییی خوب بود ولی جوری که صدرا و آوا به همدیگه میان>>>>>>>>>

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰🥰😇😇

    ۲ سال پیش
  • Zahra.s

    2

    از این دوتا برادر این خواهر بعیده اخلاقش خیلی داغونه

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    👏🌹

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    وای حمیدعجب تیکه به مادرش زدممنون😘🙏

    ۲ سال پیش
  • یانا

    1

    چی بگم ازاین اخلاق پروین،فقط قلم توانمند شماست میتونه راهی جلوی پای صدرا بزاره فقط خواهش میکنم آوا اذیت نشه گناه داره بعد مصیبت سمیر بخواد از پروین حرف بشنوه.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️