پارت سوم :

نسترن سریع فیلمبرادری را خاتمه داد و خودش را با سرعت به سورا رساند. کنارش روی نیمکت جای گرفت و دستش را روی کتف او گذاشت.
- سورا خوبی؟ رنگت پریده دستات داره می‌لرزه!
شایان کنار نیمکت زانو زد و به چشمانِ هراسانِ سورا که به گوشه‌ای از نیمکت خیره مانده بودند، چشم دوخت. هاکان شمعِ مقابل او را فوت کرد. از شدت نگرانی، رگ‌های پیشانی‌اش ورم کرده بودند و خون را وحشیانه پمپاژ می‌کردند. پرسید:
- چی شده سورا؟ اگه حالت خوب نیست می‌خوای ببریمت... .
- شما هم شنیدین؟
سورا با این سوال، جمله‌ی هاکان را در نطفه خاموش کرد و سرش را بالا گرفت.
در چشمانِ مشکی هاکان خیره ماند و ادامه داد:
- صدای بال زدن شنیدم! یه لحظه پوستم مور مور شد...سرم گیج رفت و احساس کردم دارم خفه می‌شم.
مانند همیشه بدون مکث همه چیز را تعریف کرد.
هاکان که انگار چیز عجیبی احساس نکرده باشد، نگاهی متعجب به اطراف انداخت. چیز مشکوکی دیده نمی‌شد و صدایی جز صدایِ سورا را نشنیده بود. نسترن پشتِ سورا را کمی مالش داد و نوازش‌وار، دستی به گونه‌ی یخ‌زده‌اش کشید. لب‌هایش را با اضطراب داخل دهان فرستاد و گفت:
- الان بهتری؟
در جوابش تنها سری تکان داد. ذهنش مغشوش شده بود. مدام تلاش می‌کرد که صدایِ بال زدن‌ها را مجدداََ در ذهنش تداعی کند؛ یعنی توهم ذهن خیال پردازش را دور زده بود؟! باور نکردنی بود!
هاکان اشاره‌ای به پرده‌ها کرد و خطاب به شایان گفت:
- شایان اون پارچه‌ها رو جمع‌و‌جور کن. باید برگردیم.
شایان بالاخره رضایت داد چشم از صورتِ درهم و عرق کرده‌ی سورا بردارد و از روی زانویش برخیزد. سورا با افسوس نجوا کرد:
- ببخشید... بازم گند زدم!
هاکان لبخندِ کوچکی زد و تکیه از نیمکت گرفت. در همان حال، مطمئن لب زد:
- کارت خوب بود سورا. اشکالی نداره؛ واسه اجرای اصلی سعی کن بهتر عمل کنی.
نسترن مشغول جمع کردنِ پایه و دوربین فیلمبرداری‌اش شد و سورا هم برای تعویض لباس‌هایش، به همان اتاقک شش متری رفت. لحظه‌ای که مشغولِ بستن دکمه‌های بارانیِ سفید رنگش بود، به این فکر کرد که آن صداها واقعی بودند؟! دست‌های لرزانش به دکمه‌های طلایی رنگ بند نمی‌شدند و هرچقدر که تلاش می‌کرد، نمی‌توانست آن‌ها را به خوبی چفت هم کند. آب دهانش را به سختی فرو فرستاد و دست یخ زده‌اش را به پیشانی‌اش کشید. با حس سردی بسیاری که زیر پوستش دمید، استرس چیره بر قلبش شد.
ترس در تک‌تک اندام‌هایش جاری شده و توان حرکت را از او، سلب نموده بود. لب‌های لرزانش را به تیزی دندان کشید و با قدم‌های سست، خود را به صندلی چوبی رساند. بر روی آن آوار شد و با چهره‌ای مبهوت، به ترک ریزی بر روی دیوار گچی زل زد.
هاکان با مسئول کلیسا که در اتاقکی دیگر در نزدیکیِ ورودی ایستاده بود، صحبت کرد و حال بد بازیگر نمایش را به او توضیح می‌داد. برای فردا که روز فیلمبرداری‌شان بود، برنامه‌ای ترتیب داد. قرار بر این شد که صبح حوالیِ ساعت ده_ فیلمبرادری داشته باشند. شایان بعد از این‌که دکورهای ساختگی‌شان را جمع‌آوری کرد، کوله‌اش را برداشت و روی شانه‌اش انداخت.
سورا با همان چهره‌ی نامشخص و رنگ پریده، به سوی شایان رفت و لباس‌هایِ نمایش را سمت او گرفت. شایان دستش را از جیب شلوار جین زاپ‌دارش بیرون کشید پوزخند کجی کنج لب‌هایش نشاند. خودش را خم کرد تا بتواند در چشمانِ غم‌آلودِ سورا خیره شود.
- چرا شبیه میت شدی؟!
شانه‌ای بالا انداخت و با صدای ضعیفی زمزمه کرد:
- احساس می‌کنم بازم گند زدم! همه شوق و هیجانم کور شد! از یه طرف هم فکرم درگیره.
- درگیر چی؟ به خاطر اون صداهایی که گفتی؟
نور امید در دل تاریک شده‌اش سوسو زد و انگار به شایان امیدوار شده بود؛ شاید حرفش را برخلافِ هاکان و نسترن باور می‌کرد.
- آره! حاضرم قسم بخورم!
شایان لب‌های کلفتش را به هم فشرد و با مکث گفت:
- باشه، ولی تو در نظر بگیر که یه لحظه حالت بد شده یا توهم زدی.
دستی به موهای بلند و موج‌دارش که تا شانه‌اش می‌رسیدند، کشید و ادامه داد:
-اگه چیزی بود، ما هم باید می‌شنیدیم؛ درسته؟
سورا با سردرگمی شانه‌اش را بالا انداخت و متفکر، به کف‌پوش‌های گردویی رنگ چشم دوخت. به نظر حرف شایان منطقی به نظر می‌آمد و او به ذهن بلند پروازش، حق گزافه گویی نمی‌داد. اگر آن‌چه که شنیده بود، واقعیت داشت، چرا بقیه نشنیده بودند! بی‌شک دچار توهم شده بود و از طرفی نیز به مغز خسته‌اش، حق می‌داد. چندین هفته مدام در حال خواندن نمایشنامه بود و دیگر رمقی در جان نداشت.
نسترن میانِ حرف‌شان پرید و گفت:
- میخوایم بریم بچه‌ها.
همگی از کلیسا خارج شدند و به سمت ماشین هاکان رفتند. هاکان پشت فرمان نشست و خطاب به آن‌ها گفت:
- بریم یه چیزی بخوریم؟ شکمم حسابی سر و صدا راه انداخته.
شایان که روی صندلی شاگرد جا گرفته بود، زودتر از همه به حرف آمد و با هیجان گفت:
- آره موافقم، بریم کافه‌ای که من میگم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    بایدفیلم ضبط شده رونگاه کنه شایدچیزی باشه

    ۸ ماه پیش
  • زری

    1

    بی صبرانه منتظرم ببینم چی میشه،یعنی اون بال زدن چی بوده

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    دادادام ماجرا جالب میشه🤭🤝

    ۲ سال پیش
  • Setareh

    0

    رمان قشنگیه فونت متن اندازه اش هم خیلی خوبه جوریه که چشم رو اذیت نمیکنه و این که یه بدی داره اینه که هر پارت خیلی زود تموم میشه و این اذیت کننده است

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم خوشحالم که خوشت اومده، هر روز پارت گذاری داریم و مشکلی در این بابت نیست 🙏

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    💚👌

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ✨🌿

    ۲ سال پیش
  • ترانه

    1

    جالب شد👻

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    فعلا مونده😁 از این به بعدش رو بنگر عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️