پارت دوم :

سورا با ذوق کف دست‌هایش را بهم کوبید و دور خود چرخید که دامن قهوه‌‌گونش به پرواز در آمد. لحظه‌ای چرخش دامن و پیچ تاب بدنش، صحنه‌ایغریب را در ذهنش زنده کرد... صحنه‌ی یک رقص پر ازعشوه و دامنی که درهوا پیچ می‌خورد. اما زود از فکرس پر کشید!
ثانیه‌ای بعد، صدای پر انرژی‌اش میان خنده‌‌ی آنها به گوش رسید:
- وایی نگو...باز ذوق زده میشم می‌زنم همه چیو خراب می‌کنم... .
هاکان خنده‌اش را قطع کرد و با لحن تهدیدآمیزی میان حرف او پرید:
- وای به حالت...وای به حالت اگه باز هیجان زده بشی و سکانس رو خراب کنی! می‌خوام امروز، آخرین روز تمرینی باشه. باید فکر کنی داریم اجرای اصلی رو ضبط می‌کنیم. باشه؟
چشمان درشت و طوسی‌اش را در حدقه چرخاند. درحالی‌که به مکانِ اجرا نزدیک می‌شد، دستش را با بی‌خیالی تکان داد و چیزی زیر لب زمزمه کرد.
بر روی نمیکت اول نشست و به شمع بزرگ و و گردی که در حال سوختن بود، چشم دوخت. نسترن نیز پایه‌های دوربین را تنظیم کرد و پشت سر او، در زاویه‌ای مناسب ایستاد. هاکان با قدم‌های محکم مقابل همگی قرار گرفت. دستانش را مقابل صورتش گرفت و تک‌ سرفه‌ای کوتاه سر داد. همگی با دقت به او خیره شدند تا تک‌تک حرف‌هایش را در خاطر بسپارند.
- بچه‌ها گوش کنید...امروز آخرین روز تمرینه. این سکانس آخر باید بی‌نقص باشه... .
چشمان مشکی‌اش را به سمت سورا سوق داد و مقداری آنها را ریز کرد. ادامه داد:
- سورا خیلی دقت کن بتونی خوب این پنج دقیقه رو پیش ببری. نسترن تو هم دقت کن که فیلم خوب در بیاد و مثل دفعه‌ی قبل نشه.
نفسی گرفت و پس از نگاه اطمینان بخشی به آنها، مجدد حرفش را از سر گرفت:
- می‌دونم همگی کارتون حرف نداره. شایان تو هم موهای سورا رو طبق کرکتر توی کتاب درست کن.
هر سه نفر سری تکان دادند و شایان پس از نیم‌نگاهی ریز به دفتر درون دستش، آن را گوشه‌ای رها کرد و به سمت کوله‌اش که روی زمین بود قدم برداشت. پس از در آوردن یک سرپوش به سمت سورا نزدیک شد.
- اینم باید بندازیم روی سرت.
سورا تابی به موهای بلند و خرمایی‌اش داد و آنها را به دو دسته تقسیم کرد. شایان با دقت موهایِ موج‌دار سورا را بر روی شانه‌هایش ریخت و سرپوش قهوه‌ای رنگ که ریش‌های سفید داشت را بر روی سرش نهاد. قدمی به عقب برداشت و با دقت او را تماشا کرد.
- خیلی خب عالیه، کار صحنه پردازی و همه چی تمومه...ببینم چه می‌کنید.
و گوشه‌ای دست به سینه ایستاد. هاکان با لبخندی رضایت‌بخش، نگاهی به فضای مخوف انداخت و خطاب به سورا گفت:
- می‌خوای یه بار دیگه نمایشنامه رو توضیح بدم؟ اول از همه مشغول دعا هستی و از عیسی مسیح کمک می‌خوای که به تو یه بچه بده...بعد که فتوشاپ روی فیلم قرار می‌گیره و گویا همه ‌جا به لرزه در میاد و بعدش رو دیگه خودت می‌دونی چیکار کنی.
بدون حرف سری به نشانه تفهیم تکان داد. هاکان مجدداً گفت:
- پس بزن بریم اکترس!*
کلیسا به یکباره در سکوتِ مطلق فرو رفت. نسترن دکمه‌ی شروع ضبط را فشار داد و ثانیه‌ای بعد، سورا در قالب نقشی که برایش در نظر گرفته شده بود، فرو رفت. دستانش را با حالتی التماس‌گونه درهم قفل کرد و پلک‌هایش را بر هم گذاشت. در بازیگری و نقش‌های خیالی و فانتزی، مهارت فوق‌العاده‌ای داشت و کسی روی دستش را نمی‌زد. طوری که از لحظه‌ی شروع ضبط، انگار آن سورای شوق‌زده‌ی چند دقیقه پیش نبود و چهره‌اش در غمی ملموس فرو رفته بود. شروع به بیان دیالوگ‌ها کرد. گاهی تن صدایش را بالا می‌برد و به احساساتش افزوده می‌شد؛ طوری که سه نفر دیگر را به لبخند زدن وا داشت و لبخندشان به کل از سر تحسین بود. نسترن به آرامی پایه‌ی دوربین را حرکت داد تا از زاویه‌های دیگری هم او را نشان بدهد. سورا دستش را روی شکمش گذاشت و ثانیه‌ای بعد، قطره اشکی از گوشه‌ی چشمانش چکه کرد. شایان با رضایت سری تکان داد. با این‌که دختر سر به هوا و پر سر و صدایی بود؛ اما برای بازیگری حرف نداشت! باد شدیدی وزید. هاکان با تعجب نگاهی به پنجره انداخت. باد از روزنه‌ی پرده‌های ضخیم و پارچه‌های مشکی رنگی که برای تاریک شدن به آن‌ها بسته بودند، داخل می‌آمد. شعله‌ی شمع‌ها مواج شدند و شایان نگران از اینکه خاموش شوند و دکور را به هم بزنند، اخمی کرد و گوشه‌ی لبش را گزید. خوشبختانه این اتفاق نیفتاد و او نفسش را آسوده خاطر، بیرون فرستاد. سورا از روی نیمکت برخاست و صدای رسا و مخملینش، در کلیسا طنین‌انداز شد:
- ای پدرِ ما که در آسمانی... .
با وزیدنِ مجدد نسیمی سرد، جمله‌اش را ناتمام گذاشت. برای یک لحظه، احساس کرد چیزی روی قفسه سینه‌اش سنگینی می‌کند. بی‌توجه به مورمور شدن اندام‌هایش، با صدایی که می‌لرزید ادامه داد:
- نام تو مقدس باد... .
صداها رفته‌رفته برایش گنگ و نامفهوم‌تر می‌شدند و وجودش یخبندان محض شده بود. چشمانش برای لحظه‌ای سیاهی رفت و دیدش تار شد؛ به گونه‌ای که صلیب بزرگ و طلایی رنگ مقابلش را، به وضوح نمی‌دید. شعله‌ی شمع‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و او گوش‌هایش سنگین شده بود. هاکان اخمی کرد و نگاهی به شایان انداخت. شایان شانه‌هایش را به بالا افکند و مجدداَ نگاهش را به سورا معطوف کرد. دخترک با حالتی رنگ باخته و کم حال، همچنان داشت ادامه‌ی دیالوگ را بیان می‌کرد، اما درصدی حواسش به آن‌چه که می‌گفت، نبود. سنگینیِ محیط لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد و برای ثانیه‌ای احساس کرد صدایِ عجیبی را شنیده است؛ صدایی شبیه بال زدن! نتوانست مقاومت کند و و محکم بر روی نیمکت چوبی فرود آمد. هاکان با اخمی که صورتش را پوشش داده بود، جلو رفت. دستش را در هوا تکان داد و صدای بلندش در کلیسا پبچید:
- قطعش کن نسترن!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چی شد یهو....

    ۲ هفته پیش
  • eli

    0

    فعلا پارت سه هستم نظری ندارم

    ۱۱ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به رمان عزیزم💖

    ۱۱ ماه پیش
  • رز

    0

    تا اینجا خوب بود

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ممنونم رزا جان لطف دارید خوشحالم که همراهی میکنی🌺🙏🌷

    ۲ سال پیش
  • زری

    1

    خیلی هیجان دارم ببینم بعدش چی میشع

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    💫😘

    ۲ سال پیش
  • آوین

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به زاچ عزیزم🌸

    ۲ سال پیش
  • سونا

    1

    خوب

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    تشکر

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر ابی

    0

    قشنگه ممنون

    ۲ سال پیش
  • Najva

    0

    خیلی ممنون ستاره خانم🌹 عالی و هیجان انگیز✨

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    من ممنونم از شما😍

    ۲ سال پیش
  • مهنا

    0

    سلام بر نویسنده این رمان زیبا خسته نباشی عزیزم رمانت عالیه عاشقش شدم

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    سلام بر شما من ممنونم از لطف و محبت شما🙏✨

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    جالب شد👌👌

    ۲ سال پیش
  • *.....*

    1

    چش شد:/؟

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    پارت های بعدی توضیح دادم🤭

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.