پارت سی و نهم :

***
«بی‌محابا تهِ یک راز زمینت بزنند.»
پرتوهای نیمه‌جانِ خورشید، از لابلای ابریشمِ سفیدِ هتل درون اتاق می‌تابید.
مقابلش ایستاده بودم؛ درحالی که نمی‌دانستم در ذهنش دیگر چه می‌گذرد که من شایستۀ دانستنش نیستم. رَخت از تن جدا کردم و نگاهم سمت کوه کشیده شد.
- فکر نمی‌کردم به سلامت برسیم. به رانندگی خودم امیدوار شدم.
انگشتش بی‌پروا روی صفحۀ تلفن می‌لغزید و رقصِ ناخن‌ها

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    سلام رمانتون خیلی قشنگ از همه مهمتر متفاوت تازه شروع کردم به خواندن سبک و ایده های نویسنده رو دوست دارم امیدوارم رمان های بعدی تون هم باهمین سبک پیش بره

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    سلام محبت دارید باعث افتخاره

    ۲ سال پیش
  • بانو

    0

    چه فایده ای داشته برا خواهرش که فوائدکشته ؟

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بخونید متوجه می‌شید

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    عجب خواهری!!👏🙏⚘

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ):

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️