پارت هفتاد و سوم :

_مامانم...
_ششش...
مقابل دهانش را گرفت و همزمان تن لرزان دخترک را از خود جدا کرد.
_این سوئیچ ماشینمه. نگهش داشته بودم برای روز مبادا. برای رسیدن بهش باید مزرعه رو بدون اینکه دیده بشی رد کنی و خودتو برسونی به جاده‌ی فرعی!
_من بدون تو...
با صدای آرامی که از ورودی نشیمن شنیده شد، آرسین به سرعت لب زد:
_الان فرصت این حرفا نیست. باید بری! منم یه سر و گوشی آب می‌دم و میام پیشت!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    نمیدونم چرا دلم برای آرسین می سوزه ودلم نمیخواد کشته ویا حتی دستگیر بشه ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ❤️😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️