تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت سی و پنجم :
احتمالا دو پلاستیک بزرگ که در دستش صدا میدادند توجه زهره خانم را جلب کرد و او به سمت آقا خشایار رخ کج کرد. ناگهان سرگرمههای درهم زن از هم باز شد؛ درست مثل گل مردابیای که تا چند ثانیه قبل از شکفتن رخساره سرد و اندوه زده دارد اما وقتی میشکفد به یک زیبایی بی بدیل تبدیل میشود. کم کم ذوق و شادی به چشمان زهره خانم هجوم آورد و او نزدیک بود از شادی بالا پایین بپرد.
آقا خشایار داخل آمد، د
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم گلی
1چقدر خوشحال شدم که بلاخره آقا خشایار ،هاله رو بخشید ،قشنگترین قسمت رمان به نظرم همین دورهمی ۴نفره شون بود ،ممنون آقای سرداری
۲ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
🌱💙
۲ سال پیشاسرا
0جناب میلادشماپارت قبل گفتیدآقای خشایارپرسیدشام خوردیداینجاگفتیدبهترین خاطره ناهاردرواقع بایدبگیدشام
۲ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
بله من اشتباه کردم
۲ سال پیشآمینا
1عه منم اومدم بگم شام بود نه ناهار.😅اشکال نداره مهم دور هم بودنشون.مهم رابطه پدر دختریشونه.خشایار دیگه با حضور این مغز بادوم فکر کنم زندگیش خوش بشه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

چهارنقطه
0پارت خیلی قشنگی بود گرمای خانواده واقعا قشنگ حس میشد🌿✨️