پارت هفتاد :



مکثی کرد و ادامه داد:
- این یه رازه که بین خودمون می‌مونه. هیچ‌کس از ماجرا خبر نداره ولی شما سه‌تا باید می‌فهمیدید.

با بغض گفتم:
- چند وقت پیش... خانم‌جان یه حرف‌هایی می‌زد. رفته بود نمی‌دونم روضه یا سفره، از این چیزها. وقتی برگشت گفت همه پشت سر مامانم حرف می‌زنن. درست نفهمیدم چی می‌گه ولی الان... فکر کنم دوست و آشنا یه چیزهایی فهمیدن.

- مطمئنم کسی اصل مØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • خیلی عالی

    1

    خیلی عالی ممنون

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز دل

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️