مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هفتاد و ششم :
باعجله سمتش رفت. شانههایش را تکان داد و مضطرب صدا زد: لیلی... لیلی صدامو میشنوی؟ لیلی...؟!
روی گونههایش زخمی و کبود بود. باریکهی خونی خشکشده کنج لبش به چشم میخورد و موهایش آشفته بود. دلیل آن کبودیها و زخمها را نمیدانست، شاید خودزنی بود اما آن ورق قرص خالی نشان میداد که احتمال زیاد دست به خودکشی زده است.
در آن گیرودار، ذهنش حوالی خاطرهای تاریک و قدیمی پرسه میزد. Û
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
م
1خیلی خوب بود، فرحان احمق ،افرا وطاها چه گناهی دارن خودشون قربانی ان
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتی، ممنون از نظر و همراهیت❤🌹
۲ سال پیشمریم گلی
2بیچاره افرا که بخاطر عموش باید تاوان پس بده ،امیدوارم فرحان تصمیم درستی در مورد انتقامش بگیره ،ممنون نگار جون
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از همراهیت عزیزم. خیلی لطف داری که همیشه با پیامات بهم انرژی میدی. یه مخاطب مهربون و وفادار🤗😘
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
0همیشه یه طرفه به قاضی رفتن خوب نیست..فرحان عقلش و مثل اینکه پیش لیلی گذاشته...