پارت هفتاد و ششم :

باعجله سمتش رفت. شانه‌هایش را تکان داد و مضطرب صدا زد: لیلی... لیلی صدامو می‌شنوی؟ لیلی...؟!
روی گونه‌هایش زخمی و کبود بود. باریکه‌ی خونی خشک‌شده کنج لبش به چشم می‌خورد و موهایش آشفته بود. دلیل آن کبودی‌ها و زخم‌ها را نمی‌دانست، شاید خودزنی بود اما آن ورق قرص خالی نشان می‌داد که احتمال زیاد دست به خودکشی زده است.
در آن گیرودار، ذهنش حوالی خاطره‌ای تاریک و قدیمی پرسه می‌زد. Û

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    همیشه یه طرفه به قاضی رفتن خوب نیست..فرحان عقلش و مثل اینکه پیش لیلی گذاشته...

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    خیلی خوب بود، فرحان احمق ،افرا وطاها چه گناهی دارن خودشون قربانی ان

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    خوشحالم دوست داشتی، ممنون از نظر و همراهیت❤🌹

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    بیچاره افرا که بخاطر عموش باید تاوان پس بده ،امیدوارم فرحان تصمیم درستی در مورد انتقامش بگیره ،ممنون نگار جون

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیت عزیزم. خیلی لطف داری که همیشه با پیامات بهم انرژی میدی. یه مخاطب مهربون و وفادار🤗😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️