پارت سی :

در نهایت زن با کمی تردید پذیرفت. بعد آقای تعمیر کار و زهره خانم او را تا جلوی ماشینش که یک پراید نقره‌ای مدل پایین بود مشایعت کردند.
- خداحافظ دخترم.

دخترم! این را چند باری تکرار کرد و بعد نگاهش به درخت حاشیه پیاده رو افتاد، در میان شاخه‌ها می‌شد آثاری از لانه‌ی ویران یک پرنده را دید، لانه‌ای که با خرده چوب‌ها و کاه ساخته شده بود و باد و باران ویرانش کرده بود اما هنوز اسکلت ل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مومنی

    0

    چه قدر زیبا باهم ارتباط میگیرن.

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️