پارت سی و یک :

***
«غم رفت که با فاجعه تکمیل شود، شد.»
میان باغچه و در لابلای رُزهای سرخ، ماتش برده بود و نگاهش خیره به پنجره‌ای که پژواک‌گرِ فریادهای چکامه بود.
تنِ خسته‌ام را تا بُهت نگاهش کِشاندم و مسیر حیرتش را تعقیب کردم.
- چه‌خبر شده؟ صداش کل محل رو برداشته.
دِلش پر بود، اما ترس نگاهش زبانش را بریده بود.
آب دهان فرو برد و مردّد شانه بالا انداخت. همیشه می‌ترسید از گفتن هر چیز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    عالی بود ممنون👏⚘🌺

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از شما

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️