پارت صد و شصت و یک :

آنقدر خسته بودم که دلم می‌خواست همینطور سرپا چرت بزنم. صبح زود به لوکیشنی که از طرف شرکت تعیین شده بود رفته و تا ساعت پنج برای چیدمان نهایی، همراه با کارگران کار کرده بودم. کارفرما خودش مبلمان و پرده و اکسسوری‌های سالنش را انتخاب کرده بود و چیدن آن‌ها کنار هم، طوری که زننده و شلوغ به نظر نرسند کار سختی بود. چندبار وسایل را چرخانده و جایشان را عوض کرده بودیم تا در نهایت همه چیز سر جای درس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یانا

    2

    خوشحالم وخبطه به آوا میخورم بخاطر شعور وپختگی بیشترش

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • یانا

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • Zahra.s

    1

    خداقوت عالیه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید عزیزم🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    تشکر بسیار زیبا بود👏⚘

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    هیچکس شادی ندیده فقط اسمش میگن اگه آواجای شادی خودش جازده بودچی شایداامیرفکرمی کنه مدارک شادی گذاشته خونه آرش برای انتقام مرگ کتایون بعدامیرهم مثل آرش عاشق کتایون بود🤔عالبه بودفاطمه خانم ممنون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️