پارت صد و شصت و دوم :

یک قدم جلوتر از او به راه می‌افتم. از در پارکینگ بیرون می‌رویم تا خیابان کم عرض را رد کنیم و به ماشین من برسیم. جلوی ماشین کمی پایین‌تر از همیشه به نظر می‌رسد. زودتر از آقای سالاری جلو می‌روم و با دیدن دو لاستیکی که به وضوح با چاقو پاره شده‌اند آه از نهادم برمی‌خیزد. با حس تکان خوردن سایه‌ای پشت درخت‌های پارک، صدای بلند آقای سالاری را می‌شنوم.
- سریع برگرد عقب. بدو بریم تو پارکینگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ابوذر

    1

    به نظرم اونی پشت درخت بود *** نبود منصور یل سمیر بود

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    منصور که بعیده باشه.

    ۳ سال پیش
  • یانا

    0

    صدرا کاربلده وآوالجباز نیست

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دو تا آدم عاقل🌺🥰

    ۳ سال پیش
  • Aa

    1

    عالی بود ممنون👏🌺

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون.

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    0

    اهووو میخوان برن خوراکی بخورن

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️