پارت دوازده :
یادته بعد جریان گردنبند چند بار خواستم یه گوشه از این حقیقت رو بگم اما تو حتی اجازه ندادی من ادامه بدم؟
رونیکا چشمانش را ریز کرد و سعی کرد آن لحظات را به یاد بیاورد. الینا راست میگفت او چندین بار سربسته به این موضوع اشاره کرده بود.
رونیکا با خوشحالی دستش را دور کمر الینا انداخت و با لبخندی زیبا گفت:
_ خوشحالم که همهی دلخوریهای ما فقط سوتفاهم بوده. اما قول بده دیگه از این به ب
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم از نظر قشنگت😊❤️❤️
۲ سال پیشمحدثه
0خیلی خوبه😍منتظرم کامل بشه یه جا بخونمش آخه فکر نکنم تحمل داشته باشم برای هر قسمت صبر کنم😁
۲ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
ای جانم😍🥰مرسی از نظر قشنگت🥰کم مونده رمان تموم بشه امیدوارم از خوندنش لذت ببری
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
0حدس میزدم که مرگ والدین رونیکا اتفاقی نباشه🤔دوستی الینا و رونیکا خیلی قشنگه😍امیدوارم رونیکا یکم با برهام مهربونتر رفتار کنه😅در کل داستانش عالی و پر از هیجانه، ممنون از نویسنده