پارت یازده :

رونیکا چشمان نم‌دارش را چند بار باز و بسته کرد تا مانع ریزش اشک‌هایش شود:
_ وقتی رسیدین چی دیدین؟
روفیا نگاه غمگینش را به رونیکا دوخت و با صدایی که لرزشش هوایدا بود، ادامه داد:
_ همین که ما رسیدیم دیدیم پدر و مادرت یه گوشه افتادن، چند نفرشون با اعضای تیم ما درگیر بودن و یه نفرشون هم بالای سر تو، که بیهوش رو زمین افتاده بودی، وایساده بود. من و فربد به سرعت اومدیم کمک تو تا قبل از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسماعیل دریاچه

    1

    بهترین رمان که خواندم عالیه

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    این نظر لطف شماست🙏🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️