پارت یازده :
رونیکا چشمان نمدارش را چند بار باز و بسته کرد تا مانع ریزش اشکهایش شود:
_ وقتی رسیدین چی دیدین؟
روفیا نگاه غمگینش را به رونیکا دوخت و با صدایی که لرزشش هوایدا بود، ادامه داد:
_ همین که ما رسیدیم دیدیم پدر و مادرت یه گوشه افتادن، چند نفرشون با اعضای تیم ما درگیر بودن و یه نفرشون هم بالای سر تو، که بیهوش رو زمین افتاده بودی، وایساده بود. من و فربد به سرعت اومدیم کمک تو تا قبل از

لطفا صبر کنید...

اسماعیل دریاچه
1بهترین رمان که خواندم عالیه