پارت سیزده :

در همین لحظه زنگ درشان که شبیه آواز پرنده بود، به صدا در آمد.
رونیکا با عجله از جا برخاست و کتش را که روی دسته‌ی مبل قرار داشت، برداشت:
_ گلریز من باز میکنم، الیناست قراره باهم بریم کتابخونه.
به سرعت بوسه‌ای بر روی گونه‌ی سارا زد و بعد از خداخافظی به سمت درب خروجی رفت.
همین که در را گشود با برهام مواجه شد که به چهارچوب در تکیه داده و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود.
برها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    فوق العاده بود ❤

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ممنون فاطمه جان برای نظرت❤️

    ۲ سال پیش
  • سیما

    0

    چقدر فضای کتابخونه قشنگ توصیف شده، حس میکنم اون جا قراره اتفاقات جذابی بیفته😍

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    مرسی از نظرت عزیزم🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️