اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و پنجاه و سوم :
_ اون مطمئنه که اشتباه نمیکنه. فقط یه خواهش میکنم ازت.
مکث کرد. دوباره گفت:
_ من به حدسش احترام گذاشتم. توام به موی سفیدش بزار. اجازه بده اول همهی حرفاشو بزنه بعد قضاوتش کن.
هرلحظه کار برای دریا سختتر و فشار روی قفسهی سینهاش بیشتر میشد. نامی نگران رنگ پوستی بود که به سفیدی میرفت. دریا آهش را در نطفه خفه کرد و ناله زد:
_ قضاوت؟ مگه، مگه..
_ به نظرم ادامه ندیم بهت
لطفا صبر کنید...
