اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و پنجاه :
سر طاهر زیر افتاد و گویی که با خودش واگویه میکند نجوا کرد:
_ ماهصنم دِین خودشو به همه ادا کرد.
مکث کرد. نفسی گرفت و گفت:
_ الان دیگه به گردن همه حق داره، حکما خود شما.
نگرانی در نگاه یعقوب دوید و به سرعت نگاهش را بالا کشید. طاهر لبخند محزونی زد و با جرات در ادامه گفت:
_ روا نیست بیش از این جور بقیهرو بکشه. وقت وقت شماست. یه بار تا ابد دندون لق ترسو بِکنین بندازین دور Ø
لطفا صبر کنید...
