پارت چهل و نهم :



این نواهای اشنا را من خیلی خوب می شناختم. این نوای شکار سندی ها در فصل کوچ بود.

سالها قبل شبی که در کلبه زرینه خواب بودم با صدای این اهنگ شوم از خواب بیدار شده بودم. حبیب کنار تختم با خوردن شیرینی کوکی بیهوش شده بود.

نور سیم گون مهنتاب از لای پرده تور پاره به کف چوبی افتاده بود.

با ترس خفته درجانم چون موشی از کلبه بیرون خزیده بودم و دنبال کارناوال سندی های ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    چرااین صداهاروضحاتاثیرنداره ولی خیلی صحنه وحشتناکی دیده ممنون طیبه بانو

    ۲ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    داستان لو نمیدم...🤐😬

    ۲ سال پیش
کپی شد!