پارت پنجاه :



***

آسمان بالای سرم شبیه دشتی پر از سنگهای درخشان بود.

جنگل با درختان عظیم و حفره های توخالی ترسناک به نظرمی آمد.

دستم را روی تنه درخت توسکای گذاشتم و پیچکهای سبزنورانی از روی دستم روی درختان خزیدند.

چند لحظه کافی بود تا همه جنگل با پیچ کهای سمی نورانی مسموم شوند. درختان با آوازهای بلند و دردناک برای رهای جان می دادند؛اماهیچ راه فراری نبود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    بیچاره ملکه بخاطره بچه اش چه دردهاندیده ممنون طیبه خانم 😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️