پارت چهل و هشتم :



پلکهایم را چندین بار بهم زدم تا به تاریکی سبزگونه عادت کنم. با دیدن پیچکهای سبزروی دیوارمبهوت ماندم.

کارون درب آهنی را با ساقه های سبزپوشاند.

کارون با خستگی دستم را گرفت:

-هیس. سروصدا نکن. بیا اینجا آروم بشین. تا چند ساعت دیگه آلها از خواب بیدارمیشن و دنبال قلب و شش برای خوردن می گردن!

روی سکوی سنگی بدریخت نشسته و با تمسخربه حرفهایش خندیدم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    چراکارون همه چیزمیدونه؟ممنون طیبه خانم😘

    ۲ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    حالا

    ۲ سال پیش
کپی شد!