پارت بیست و پنجم :

_گفتی که می بریم. پس اونم دروغ بود. احتمالا چرندیاتت در خصوص پدر و مادرتم جزو دروغای مفتی بودن که بهم...
نگاه آرسین لحظه ای به قدری وحشی شد که تانیا بقیه ی جمله اش را فراموش کرد. عصبانی بود و ضربان قلبش بالا گرفته بود. آرسین هم! دید که هر دو دستش مشت شده بود و به نفس زدن افتاده بود. نهایتا بی آنکه چیزی بگوید، از نگاه کردن به او دست کشید که همان موقع صدای ضربه به در، اتاق را پر کرد.
_بیا تو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • کوثر

    0

    خیلی جالبه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    رمانش عالیه

    ۱ سال پیش
کپی شد!