هدف سخت به قلم زهرا رحمانی
پارت بیست و پنجم :
_گفتی که می بریم. پس اونم دروغ بود. احتمالا چرندیاتت در خصوص پدر و مادرتم جزو دروغای مفتی بودن که بهم...
نگاه آرسین لحظه ای به قدری وحشی شد که تانیا بقیه ی جمله اش را فراموش کرد. عصبانی بود و ضربان قلبش بالا گرفته بود. آرسین هم! دید که هر دو دستش مشت شده بود و به نفس زدن افتاده بود. نهایتا بی آنکه چیزی بگوید، از نگاه کردن به او دست کشید که همان موقع صدای ضربه به در، اتاق را پر کرد.
_بیا تو
لطفا صبر کنید...

کوثر
0خیلی جالبه