پارت بیست و پنجم :

_گفتی که می بریم. پس اونم دروغ بود. احتمالا چرندیاتت در خصوص پدر و مادرتم جزو دروغای مفتی بودن که بهم...
نگاه آرسین لحظه ای به قدری وحشی شد که تانیا بقیه ی جمله اش را فراموش کرد. عصبانی بود و ضربان قلبش بالا گرفته بود. آرسین هم! دید که هر دو دستش مشت شده بود و به نفس زدن افتاده بود. نهایتا بی آنکه چیزی بگوید، از نگاه کردن به او دست کشید که همان موقع صدای ضربه به در، اتاق را پر کرد.
_بیا تو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • کوثر

    0

    خیلی جالبه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    رمانش عالیه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️