پارت بیست و ششم :

خانه ی ساحل را زیر و رو کرده بودند، اما چیز خاصی نیافته بودند. مهران کلافه به جیبش چنگ زد و تلفنش را که بی وقفه زنگ می خورد، خارج کرد. نام سمانه اخمش را غلیظ تر کرد. همیشه از همسرش خواهش کرده بود که ضمن خدمت، با او تماس نگیرد، اما گوش سمانه بدهکار نبود. رو به مولایی گفت:
_بچه ها رو جمع و جور کن! برمی گردیم اداره!
مولایی چشمی گفت و او ضمن زدن کلید پاسخ، واحد را به مقصد حیاط ترک کرد.
_

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    10

    خیلی هیجانی و قشنگه ،دمت گرم وقلمت پایدار زهرا جان

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰🙏

    ۱۰ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.