هدف سخت به قلم زهرا رحمانی
پارت بیست و ششم :
خانه ی ساحل را زیر و رو کرده بودند، اما چیز خاصی نیافته بودند. مهران کلافه به جیبش چنگ زد و تلفنش را که بی وقفه زنگ می خورد، خارج کرد. نام سمانه اخمش را غلیظ تر کرد. همیشه از همسرش خواهش کرده بود که ضمن خدمت، با او تماس نگیرد، اما گوش سمانه بدهکار نبود. رو به مولایی گفت:
_بچه ها رو جمع و جور کن! برمی گردیم اداره!
مولایی چشمی گفت و او ضمن زدن کلید پاسخ، واحد را به مقصد حیاط ترک کرد.
_
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
عالی
0عالی وببنطیز بود
۱ سال پیشکوثر
0خیلی خوبه ممنون
۱ سال پیشکوثر
0خیلی خوبه ممنون
۱ سال پیشکوثر
0خیلی خوبه ممنون
۱ سال پیشکوثر
0خیلی خوبه ممنون
۱ سال پیشفاطمه
0رمان عالیه
۱ سال پیشمریم گلی
1خیلی هیجانی و قشنگه ،دمت گرم وقلمت پایدار زهرا جان
۲ سال پیش
زهرا رحمانی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم🥰🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهشید
0خوبه در کل