پارت بیست و چهارم :

یک ساعتی از به خواب رفتن آرسین می گذشت؛ اما تانیا همچنان با خود درگیر بود. کاپشنش را درآورده و آن را مثل بالش زیر سر گذاشته بود. زمین زیر پایش سرد بود و پتویی هم برای رویش وجود نداشت. ناچارا حوله ای را که درون جعبه ی حصیری اش بود، روی خود کشید و سعی کرد بخوابد.
نیمه های شب بود که حس کرد وسایل اطرافش در حال جابجایی هستند. با این که به شدت خسته بود، وحشت زده از جا پرید که متوجه حضور آرسین در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ج ش

    0

    خیلی جذاب و هیجان انگیز شد من عاشقشم

    ۲ سال پیش
  • ایسان

    0

    خوب و جالب

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️